جوخه ی اعدام
مرگ بر خیانت
دشت ارزو خشک شده پنجه ی سرد سکوتم به چه سان مشت شده چه خوب شد که رفتی و ندیدی شاپرک این دل من عاشق فانوس شده عجب از ان نگاه سرد آتش جان سوز شده چه خوب شد که رفتی و ندیدی همه خواب اند هنوز کنار یک چشمه شاد پی سراب اند هنوز چه خوب شد که رفتی و ندیدی صحیفه ی درد مرا گیسوی تو ورق زده چه ها کشم از نگهت شرر به هر ثمر زده چه خوب شد که رفتی و ندیدی نیمکت چوبی ما مآمن همه خاطره ها که نمیدادیم به صد جام طلا پر از هر بود و نبود خستگی را خسته میکرد زود به زود شده ملعبه اتش چشم حسود................... ببخشيد مترسك پير بلند توكه نشستي سرد و خموش كشيدي همه افاق به بند توكه نميخوابي به شب ظلمت و درد توكه آشناي با گريه ي مرد تو بگو...... آن شبي كه مهتاب رفت زهوش ان شبي كه دريا زغمم شد مدهوش تو بگو روي تن اين سرو سپيد از برف اين پاييزكده از درد ببخشيد چه كسي بود عشق را هجي كرد تو بگو چه كسي دل ياس مرا آزرده بذر تنهايي من را كاشتم به صدش زحمت ايِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ دريغا نكند باد برده....... صحبت از رنجور مردي است... گريه هايش هر شب آرام آرام جامه اش از درد خانه اش ويرانه اي بربام خودش ميگفت ديشب روزگار اينجا خنجرش بركين است گرچه مي دانم او نيز به طلوع خورشيد هم بدبين است ميگفت:تنهايي برايش لازم بود در اين پير افسرده ي خاموش نيك مي دانم همه داروندارش يكي ديوان حافظ بود خيره شد ناگاه بربلنداي سكوت مي نوشت انگار دست خطي برباد مي نوشت و مي خواند با خود ازهرچه تنهاي است فرياد مرد و ازمرگ او نمي لرزد دلي در ما صحبت از رنجور مردي است اما ...................... تا یاد تو باشد دگر مرا یادی نیست گرچه از تنهایی من تورا باکی نیست میمیرم و می سوزم و می نرود از خاطر که به دنیا همه روز و شبش تاریکی است نه به شیرینی یک سیب گلاب نه به شیرینی یک لحظه درنگ و به ناگاه دیدگانی پر زآب زندگی زیباست .... نه به زیبایی یک قبر صبور نه به زیبایی گریه مرد نه به زیبایی عشق حتی زنده به گور زندگی رویاست ... مثل خواب طفل یتیم مثل خاطره ای مغموم از خوشی های قدیم . . . زندگی کوره راهی است تنها بروی می میری می پوسی گر نکند تو را یاد کسی از غم می سوزی ای مسافر با توام نکند تنها بروی . . . تو نبودی عمر دقایق کم شده بود سینه ی شب لبالب از غم شده بود سپیده بوسه زد بر تن صبح تا امدی عاشق شده باز ان دلی که ادم شده بود قصه ی این خسته را باور کنید به خدا افسانه نیست ان که از ما دل برید خودی بود بیگانه نییست به جنون رسیدم دیگر امشب دوستان مددی کس را خبر از حال زار این دیوانه نیست جام می ما خالیست چه سود از شهد شراب خانه ی اخر گورستان است میخانه که نیست جان به لب امد ز زخم زبان ناکسان تن بر این دردها اشناست بیگانه نیست گفتم مستی عشق خواهم تا شود چاره ی درد عاقلی فریاد زد عشق راه می و بیمانه نیست با همه سادگی هایم کسی بامن سر نکرد چه سود از با تو بودن که ان هم جاودانه نیست حسرت به دلم ماند که روزی تنها نباشم سرگشته ی این کوچه و بازار نباشم سوختن را زشمع اموختم افسوس هرچه باشم پروانه ای بی پروا نباشم دوش بر سر ساحل بغض و بی یاری در خلوت خویش مردیم از سر تنهایی ناگهان چون نور عشق به فریاد رسید پرسید چون شد که کار بدین جا کشید؟ گفتم هزار زخم از تو بر تن این دل ماست گفتا ز که نالی این نیز حکمت ماست گفتم از سر حکمت سوختن بسی رنج است گفتا تو ندانی این خود به از هزار گنج است گفتم چشم ما از غم تو هر شب سیراب است گفت وای به حال تشنه لبی که در خواب است گفتم چه شده امشب اینجا گشتی پدید گفت ما در قلب تو بودیم کس مارا ندید گفتم از همه خلق بکو عاشق کیست؟ گفت ان که تو گویی نگرد اینجا نیست گفتم در نظر ما بهترین عشق وقت سحر است گفتا عاشق این عشق دگر دربدر است گفتم تازیانه میزنی چون ادعای دوستی کنی؟ گفت مادرت طفل بودی میزدت دشمنی با وی کنی گفتم به نگاهی دمی عاشقی کردیم نباشد این گناه گفت ای دیوانه عقل این خود اشتباه است اشتباه گفتم گر هوس ران بینی با وی چون میکنی؟ گفت کارما با وی نباشد دیدی با کسی کاری کنیم؟ گفتم اری جای زخمش هنوز بر تن ماست گفت یادگار عشق بر تن عشاق رواست گفتم گر عاشقی خواهد رهایش بکنی که را باید دید؟ گفت راه ما دیده باشد چشمها باید درید گفتم مهمان تنهایی ما شو هر شبی چند گفت اگر باشد اه و اشک و نوای نی و چنگ ما که به تماشای دو جهان ندادیم دل خویش را به نگاهی زچه رو دل زپس باختیم دین زپیش را ای دوست در معامله ی عشق سود نباشد هرگز می فروشی نوش به جان می خری نیش را لبخند تنها دوستم را به قیمت اشکهای خودم خریدم اما او مرا ارزان فروخت به قیمت لبخند دیگری کاش خنده ای بودم محو می شدم بی فرصت کاش پرنده ای بودم می مردم در غربت کاش پناهگاهم طناب دار نبود کاش این تن خسته را این حال زار نبود کاش دیوانه بودم نمی دانستم عشق چیست کاش نمی فهمیدم صاحب این قلب بی مهر کیست کاش مدادی بودم مشکی دست کودکی شیطان کاش نبودم که با بودنم هست یکسان کاش شانه هایم اندکی سنگین بود کاش رنگ پیراهنم خونین بود کاش زندگی را از سر می شد گرفت کاش پرواز بی پر را از بر می شد گرفت کاش یاد ان رهگزر خسته می کردیم گاهی کاش زندگی فرصت می داد پیدا می کردیم راهی کاش جز سنگ قبرم چیزی بماند یادگاری کاش در باورمان بود می رویم اخر روزگاری (وحید...) کوچه سهم تواز ما ردپایی بیش نیست گر یادی هست غباری بیش نیست گرچه ما می رویم اما دگران می ایند از این رفتن ها تو را باکی نیست به ياد ان شبي كه هرگز با هم نبوديم به ياد التماس چشمهايم به ياد امتناع ذستهاي به ياد ان سحرگاه كه من تنها بودم تو تنها به ياد انتظار به ياد چشم براه بودن فردا به ياد سكوت هر شب به ياد فريادي كه به گوش هيچكس نرسيد جز خدا............ به ياد حرفهائي كخ در قفس سينه زندگي كردم به ياد هر لحظه نيازم اما تو نبودي هرگز نبودي به ياد اين حس غريب به ياد هر دم انتظار بي اميد به ياد ان لالائي اخر به ياد ان خنده ي تو به ياد ان شب بخيرها كه يادت بماند اي كاش به ياد يادگار ياد تو در اين شب چو مهتابي در وجودم ديگر سكوت خواهم كرد امشب چشمهایم خون روایت می کنند امشب قدمهایم خاطرات کوچه های تنها ئی را باز می گویند کوچه ا ی با دیوارهای کاه گلی که هر از گاهی درختی از بالای ان سرک می کشد و پیچکی سخت ان را در اغوش کرفته بی خبر از انکه خزان نزدیک است وقتی باد با دستهای نوازش گرش به پریشانی موهایم دامن می زد چشمانم را می بستم دست در دستانت بی خبر از فرداها بی اعتنا به دیروز حیف تا چشمانم را می گشودماین تنها تنهائی بود که هم اغوش من شد قدم های پشت سر را می شمارم به درون می نگرم به بهار دیروز به خزان فردا به بهارها به خزان ها و مرگ چقدر نزدیک است من نه ان قبرم نه ان ارامگاهم من همان غروب سردتاریک من همان بی کس همان اشنایم من همان دستهای ناامید از با تو بودن من همان مهتاب ترسان از صبحگاهم من همان جاده همان اشکم که جاری است من همان غریبم که چشم به راهم من ان زنجیر بر در تکیه داده من ان خواب گران در سحرکاهم من ان اشتباه اولینم من ان توبه پس از صد بار گناهم من پروانه گرد شمع درونم از درون می سوزم اما بی گناهم من ان غمناگ ترین سوز و گدازم من همانم که تو گفتی همانم من ان فریاد خاموش از خروشم من ان هق هق من ان گریه از جنونم من ان دستم که بر در حلقه میزد من ان شبهای منتظر بی تو بودم من ان التماس اخرینم من ریشه ای خشکیده در زمینم من ان اخرین اواز قوئی منتظر در راه مرگم اری من همینم امشب چشمهایم خون روایت می کنند امشب قدمهایم خاطرات کوچه های تنها ئی را باز می گویند کوچه ا ی با دیوارهایکاه گلی که هر از گاهی درختی از بالای ان سرک می کشد و پیچکی سخت ان را در اغوش کرفته بی خبر از انکه خزان نزدیک است وقتی باد با دستهای نوازشگرش به پریشانی موهایم دامن می زد چشمانم را می بستم دست در دستانت بی خببر از فرداها بی اعتنا به دیروز حیف تا چشمانم را می گشودماین تنها تنهائی بود که هم اغوش من شد قدم های پشت سر را می شمارم به درون می نگرم به بهار دیروز به خزان فردا به بهارها به خزان ها و مرگ چقدر نزدیک است از وقتی رفتی غصه شد هم اغوش من سایه ای از غم دوشادوش من پابه پا تا زمستان بی کسی زندگی در مرداب.نوای مرگ در گوش من برگی خزان دیده در نفیر تنهائی این چه تقدیری است غربت تن پوش من سکوت شب مرا می خواند بخوانم تا نخوانی فاتحه برقبر من از این دنیای بیرنگ از این دنیای خاموش واری سکوت.تنهایی . بی یاری از غروب خون بار از................... از وقتی دنیا دنیا حرف داری غم داری درد داری از وقتی که حتی اشک اجازه جاری شدن نداره از وقتی ازادی توی زندان غربت محبوس وقتی چشمات یه هم نفس فریاد میزنه وقتی دستات التماس میکنند اما یادت میاد حرف دلت چیزه دیگه ایه چشمات می بندی دستهات رو به اسمون فریاد میزنی ای خدا .............. باز تنهایی در بند تنهایی در پای دار سکوت تا زمان خاموشی حال چگونه با خنجر نگاهت مرا به مرگ تهدید می کنی چگونه ؟ ای اسمان مگر باز دلی شکسته کسی از شمع نپرسید به تقاص کدامین گنیه پروانه سوخت کسی از اسمان نپرسید چرا امشب ستاره خاموش است کسی از من نپرسید چرا امشب بوسه ی پاهایم هدیه کوچه های تنها نشد امروز رنگ دیروز دارد امشب صدای دل عاشقان سکوت شب را نمی درد کسی از اشک نپرسید که به کدامین حق خلوت عاشقان را بر هم می زنی کسی نپرسید اخر چرا نپرسیدید نپرسیدید ولی پاسخ امد گوش کن اذان میگویند برخیز
.jpg)

| Design By : Night Skin |


